ورود اعضاء

   

پسورد خود را فراموش کرده اید؟

به سایت مهندسی ذهن RJ خوش آمدید

مهندسی ذهن RJ

گلهاي آسماني - زهرا محمدی

تاریخ درج: سه‌شنبه ، 12 شهريور ، 1392     تعداد بازدید: 66


گلهاي آسماني

تنها چند ساعت تا طلوع دوباره ي خورشيد مانده بود. ماه و فرزندانش ستاره ها وسايل خود را جمع کرده و منتظر سفري کوتاه مدت بودند، آسمان آماده ي استقبال از ميهمان جديدش بود، هوا گرگ و ميش بود، آفتاب مهرباني ها با چنگال هاي طلايي رنگ خود سياهي هاي شب را پاره مي کرد تا دوباره فرمانروايي آسمان را آز آن خود کند. او به سختي نور اميد خود را از دل سياه شب عبور داده و به گل ها و برکه ها سلام مي داد. از صداي خنده ي خورشيد رنگ آسمان شاد و يک اغاز ديگر شد و تمامي موجودات زمين فهميدند که صبح شده است. خورشيد يک به يک آدميان، گل ها و حتي حيوانات را بيدار کرده بود. اما اميلي دختربچه اي شيرين و بازي گوش هنوز در روياهاي خويش همنشين ماه بود. صبر خورشيد به سر آمده بود، هرچه منتظر شد تا او بيدار شود فايده اي نداشت تا اين که خشمگين شده و با دست هاي طلايي رنگش بر صورت دخترک کوبيد ناگهان دخترک متوجه نوري در صورت خود شد و اين هنگامي بود که مادرش پرده ها را کنار کشيده و آغازي ديگر را به اميلي شادباش گفت. صبح در نظر اميلي چقدر زيبا به نظر مي آمد، پرنده ها در حال پرواز بودند ,شاپرک ها با شبنم هاي روي گل ها حمام ميکردند و برکه ها مشغول آواز خواندن بودند، همه چيز در نظر اميلي زيبا و دلنشين بود. صبح زيبا, آسمان آبي و خورشيد زيبا در رأس تمامه زيبايي ها. اما ناگهان صدايي در آسمان ها شنيده شد ! گويي دعوايي رخ داده بود، اميلي با سرعت لباس هاي خود را به تن کرده و بيرون رفت .
دوان دوان به درخت کاج بلند قامتي رسيد. درخت از ديدن اميلي شاد شد وبا برگ هاي خود او را در آغوش گرفته و بر بالاترين شاخه ي خود نشاند. اميلي از ان جا نظاره گره تمام اطراف بود. ابري تيره جلوي فرزندان خورشيد را گرفته و مانع رسيدن آنها به زمين مي شد. خورشيد گلايه مند بود. او يکي از رفقاي قديمي خود را که ابري ميانسال بود صدا زد و در گوشي به او چيزي گفت.
ناگهان ابر ميانسال با سرعت به سمت ابر تيره حرکت کرد. ميان دو ابر دعواي شديدي رخ داد..هردو هوار مي کشيدند و به اين طرف و آن طرف ميرفتند...تا اين که ابره ميان سال ضربه اي شديد به ابره تيره دل وارد کرد. به گونه اي که آن ابري که زشتي ها سياه رنگش کرده بودند به گوشه اي نشسته و گريه اي بلند سر داد.
خورشيد اما رظايت داشت و لبخند مي زد. ابره تيره دل مي باريد و آفتاب مهرباني ها مي تابيد. تا اين که فکري به ذهن اميلي رسيد. از درخت پايين آمد و شروع به کاشتن بذرگل هاي آسماني با رنگ هاي مختلف کرد. گل هاي بنفش, زرد, آبي, سبز, زرد, نارنجي و قرمز.
گل ها با بارش بي وقفه ي باران آبياري شده و نور کافي را از خورشيد به دست مي آوردند. تا اين که قد کشيدند و قد کشيدند و به دل آسمان ها رفتند. اما آنقدر سنگين شده بودند که نتوانستند صاف بايستند و خم شدند و کماني زيبا را به وجود آوردند که زيبايي آسمان را چندين برابر مي کرد . بعد ها آدمياد ان را رنگين کمان ناميدند.
بعد از آن اميلي بذر اين گل هاي زيبا را در تمامي دنيا کاشت .و از آن پس هرگاه ابري گريه کند و خورشيد بخندد اين گل ها بلند و بلند تر شده و آسمان ترکيب اين گل ها را که رنگين کمان نام دارد به رخ زمينيان مي کشاند.


پايان
زهرا محمدي دبيرستان سيماي نور تهران
شرکت کننده در کلاسهاي مهندسي ذهن RJ